|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 12:53 توسط فاطمه بختیاری |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 0:39 توسط فاطمه بختیاری |
جونم براتون بگه ما هر وقت كارهاي كامپيوتري يا تعمیر و برنامه ريزي براي موبایل و كامپيوتر داشتیم به همراه همسرم مي رفتیم سراغ مغازه يک پسر جوون كه تو محل به مادر كامپيوتر معروف بود. اين مادر كامپيوتر 17-18 سال بيشتر نداشت و درس درست و حسابی هم نخونده بود . حتی در زمينه کارش هم مطالعه جدی نداشته .فقط با هوش و استعداد خودش و با فضولی هايي كه كرده بود تونسته بود به معناي واقعی مخ کامپیوتر بشه . شايد براي شماها عادی باشه كه کسي كار كامپيوتري بکنه و بگید الان يه بچه 5-6- ساله هم كامپيوتر ميفهمه …..اما اين پسر بچه 17-18 ساله بدون داشتن حتی سيكل تونسته يه مغازه براي خودش دست و پا كنه و يه مهندس واقعی باشه نه آبكي…………. چند روز پيش كه يه كار كامپيوتري داشتم از همسرم خواستم تا ببره پيش همون آقا تا كار رو برام انجام بده . گفت:آخه نمیشه گفتم :چرا؟؟ گفت آخه پيش اون باید با کمپوت بريم فكر کردم كه مریض شده حتما بنده خدا و افتاده گوشه بیمارستان اما دیدم نخييييييييييييير……….. گفتم :يعني چي ؟؟ گفت : زندانه.ازش شیشه گرفتند. خشکم زد!!!!! از تعجب واقعا حضور دوتا شاخ رو روي سرم احساس کردم!!!!!!!! اون آدم!!!!با اون هوش و استعداد!!!!با اون موقعیت خوب كاري!!!!آخه چرا؟؟؟؟؟ جامعه خراب شده قبول ……دسترسی به مواد مخدر از آدامس خریدن راحت تره قبول…… آما آخه عقل و شعور هم چیزه خوبيه ! اگر به ما سم مفت دادن بايد خودمون رو بكشيم.!پس جاي عقل و شعور و انتخاب توي زندگي ما جوون ها كجا رفته!نمیشه كه به صرف بد شدن جامعه ما هم در عقل و شعور و تخته کنيم و ده برو كه رفيتم.. اين آدم قدر خودش رو ندونست.به قابليت هاي خودش احترام نداشت .اون وقت چه توقعي از غربيه و جامعه داره !!!! خودش به خودش كمك نكرد .. بابا جان اگر هيچ مواد مخدري در 10000000000000000000000000000000000كيلومتريم پیدا نشد و معتاد نشدیم كه هنر نكريم .اگر تونستيم در برابرش فكر کنيم و انتخاب کنيم اين هنره(نگيد داره طرفداري ميكنه ها.نمیگم حالا هرچي مواده بريزن تو خيابون تا ما خودمون تصمیم بگيريم نه..اما همیشه چیزهای بد هستن.ما هستيم كه بايد انتخاب درست داشته باشیم ) اگه دخترمون رو تو خونه زندانی کنيم …از دانشگاه و محيط كار و جامعه کنارش بگذاریم و بعد بگیم به به چه دختره خانم و نجيبي كه هنر نيست .اگر رفت تو دل جامعه و سالم اومد بيرون اون هنره… حرف آخر:جامعه بد شده قبول(بر منكرش لعنت) اما جاي عقل و شعور خودمون کجاست ؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 21:43 توسط فاطمه بختیاری |
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 10:24 توسط فاطمه بختیاری |
نه خيلي دورتر ها يه پيري بود و با یه عالمه مرید اين پيرمرد با اون مريداش كار بزرگی رو به سرانجام رسوندن سالها گذشت پيرمرد رفت .آخه اونم مريد يكي دیگه بود .خوب مريد و شاگردی هم بود . وقتی پيرمرد رخت سفر رو تنش كرد ، مريداش موندن تك و تنها باورشون نمیشد آقاشون رفته ...اما رفته بود ... گذشت ......باز هم روزها گذشت............گذشت و گذشت فقط اون شاگردا و اون مريدا موندن ü خيلي هاشون يادشون رفت همه چیز رو .حس كردن از بقيه عقب افتادن . پس رفتن كه تلافی کنن عقب افتادگی ها ..... ü خيلي هاشون هر كاري خواستن كردن و گفتن ما مريد اون پيرمرديم ، اما كي پيرمرد اين كار ها رو ميكرد !!!! ü بعضي هاشون تو تنهايي نشستن . آخه ديگه بدون پيرمرد نمي تونستن . نمي توستن ......تحمل نداشتن ....نمي تونستن ببينن چطور زحماتشون داره از بين ميره .........پس نشستن،نشستن به ياد پيرمرد و انتظار ديدنشو کشیدن پيش اون معبود اول و آخر ü بعضي ها هم داد زدن كه بابا،يادتون نره استادمون چي گفت ، آرمان هاش يادتون نره ، فكرش يادتون نره ، اما صداشون به گوش كسي نميرسيد آخه دنيا خيلي شلوغ بود...خيلي ........ هرچند هنوز هم خيلي ها مديون اون پيرمرد هستند ...خيلي خيلي.......... اما كاش اون مريدا واقعا مريد بودن ...کاش آخرتشون رو فدای دنیا نمیکردن....کاش جاه و مقام اونو رو از گذشتشون جدا نمیکرد.......... و گرنه اون پيرمرد نه هيچ وقت فراموش میشه و نه از استادي و عظمت وجود پربرکتش چیزی کم میشه ياد امام و شهدا دل و ميبره كرب و بلا + نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 18:28 توسط فاطمه بختیاری |
ببخشيدا سوال: احيانا شما خبر ندارید اين هندوانه هاي زيبا و قرمز و آبداري كه در يك هفته اخير تقدیم معلمان گرامی شده ، در جريان تحصن همين معلمان کجا تشریف داشتند. فكر كنم جواب: به طرف سر و صورتشون پرتاب ميشد. + نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 17:51 توسط فاطمه بختیاری |
قسمت رو باور کنم یا دم خروس رو جونم براتون بگه كه دیروز يعني 10/2/86 به يه سري از زمين داران محدوده فشافويه خبر دادن كه چه نشسته ايد كه زمين هاتون رو آب برد !!!!! اين بندگان خدا هم بدو بدو رفتن و دیدن كه اي وای...جا تره و بچه نيست .(يعني آب هست ، اما خبری از زمين هاي سبز و خوشگلشون نيست . ) از اين بپرس ،از اون بپرس ،بالاخره کاشف به عمل اومد كه اين آبها از کجا اومده !!!!! مي دونيد از کجا اومده ؟؟؟ از جانب سد محترم كرج گویا با بارش باران در روزهای اخير و بالا آمدن آب سد و عدم مقاومت سد در برابر فشار آب مسئولین محترم را وا داشته تا دریچه هاي سد را در حد زيادي باز كرده و در رودخانه كرج كه ساليان سال است آب از آن عبور نکرده و لايروبي هم نشده رها كنند كه اين امر منجر به خسارت به زمين هاي كشاورزي و پل هاي مسير روستايي شده است . اين بود تمام ماجرا . حالا كدوم ارگان لطف ميكنه و خسارت اين زمين داران محترم رو كه زمين هاي مثل دسته گلشون به زیر آب رفته رو تقبل مي كنه الله العلم بگذریم ، اما ما كه آخر نفهمیدیم اين مملكت كمبود آب داره يا نه اين سدهامون هستند كه گنجایش يا مقاومت نگهداری آب رو ندارند. قضاوت كنيد .... + نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 17:21 توسط فاطمه بختیاری |
بررسی کوتاهی از پدیدۀ فحشا در یکصد سال اخیر "از محله قجرها تا صدور دختران به خارج از کشور" فحشا قبل از انقلاب + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 17:7 توسط فاطمه بختیاری |
دوست دارم با فریاد به آنکه مرا سادگی و یکرنگی آموخت بگویم جانا ... برای زندگی در دنیای آفتاب پرست ها کم آوردم + نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385 16:20 توسط فاطمه بختیاری |
بوی محرم می یاد آقا جون دلم گرفته ازشیعه بودن خودم دلم گرفته آقا جون یک سال گذشت ، اما انگار همین دیروز بود همین دیروز بود .شب آخر ماه صفر بود .اومدم و بهت گفتم کمکم کن توی این یک سال حسینی زندگی کنم اما دریغ ، دریغ که بندم و فراموشکار . گفتم از شیعه بودن خودم خجالت می کشم ، آره خجالت می کشم ...... آقا جون نمی خوام توی شبای عزیز این ماه هر شب به هیئت برم و اشک بریزم ، اما صبح نماز صبحم قضا بشه نمی خوام شبا ناله بزنم بگم حسین اما از صبح که بلند میشم پا رو حق مردم بزارم نمی خوام نذری بدم ، بعدش تو بوق بکنم تا عالم و آدم بفهمن نمی خوام مثل اون راننده تاکسی باشم که از یک هفته جلوتر از محرم لباس سیاه می پوشه . ریش می زاره ، توی ماشین نوحه می زاره اما چشم بد به ناموس مردم داره نمی خوام با پای برهنه ، برات تو خیابون ها سینه بزنم و خودم و تکه تکه کنم اما دلم و چشمم به گوشه های خیابون باشه و ....... نمی خوام ......... نمی خوام ......... نمی خوام.......... فقط می خوام حسینی باشم میخوام عظمت و بزرگیت رو درک کنم می خوام بدونم برای چی خودت و خانوادت رو به خطر انداختی می خوام بنده باشم .می خوام همون اشرف مخلوقات باشم . ولی بدون کمکت نمی تونم ....... کمکم کن... کمکمون کن ... + نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 19:0 توسط فاطمه بختیاری |
|