
بوی محرم می یاد
آقا جون دلم گرفته
ازشیعه بودن خودم دلم گرفته
آقا جون یک سال گذشت ، اما انگار همین دیروز بود
همین دیروز بود .شب آخر ماه صفر بود .اومدم و بهت گفتم کمکم کن توی این یک سال حسینی زندگی کنم
اما دریغ ، دریغ که بندم و فراموشکار .
گفتم از شیعه بودن خودم خجالت می کشم ، آره خجالت می کشم ......
آقا جون
نمی خوام توی شبای عزیز این ماه هر شب به هیئت برم و اشک بریزم ، اما صبح نماز صبحم قضا بشه
نمی خوام شبا ناله بزنم بگم حسین اما از صبح که بلند میشم پا رو حق مردم بزارم
نمی خوام نذری بدم ، بعدش تو بوق بکنم تا عالم و آدم بفهمن
نمی خوام مثل اون راننده تاکسی باشم که از یک هفته جلوتر از محرم لباس سیاه می پوشه . ریش می زاره ، توی ماشین نوحه می زاره اما چشم بد به ناموس مردم داره
نمی خوام با پای برهنه ، برات تو خیابون ها سینه بزنم و خودم و تکه تکه کنم اما دلم و چشمم به گوشه های خیابون باشه و .......
نمی خوام .........
نمی خوام .........
نمی خوام..........
فقط می خوام حسینی باشم
میخوام عظمت و بزرگیت رو درک کنم
می خوام بدونم برای چی خودت و خانوادت رو به خطر انداختی
می خوام بنده باشم .می خوام همون اشرف مخلوقات باشم .
ولی بدون کمکت نمی تونم .......
کمکم کن...
کمکمون کن ...![]()


